۲۳ سال پیش ۲۸ دیماه

بیست و سه سال پیش مثل امروز اسماعیل دقایقی نامه ای نوشت برای من ، برای تو؛ چند روزی از حملات شیمیایی گذشته ، جاده شهید صفوی  یادمان شب بوهای بهبهان گشته ؛ به وداع آخر می رود. به استقبال شهادت، سوی خطر می رود. به سفر می رود.
ببقرار بود. بیقرار زیست در جستجوی یار. یا درمبارزه یا درتعلیم. مگر زندگی چیست جز اعتقاد و مبارزه. آنجا که اسلام به نیرویش احتیاج داشت  عاشقانه و مشتاق به میدان آورد. در دنیا نمی گنجید. با خویش می جنگید تا دیگران را نیازارد. نه با دست نه بازبان. ستاره های دنباله داری بااین عمرکم  می ایند تا بزرگی اسمان را نشان بدهند. درحیات طیبه اش هم یاد می گرفت هم یاد می داد. نور بود و نور می بخشید. سراپا شور بود و شور می بخشید. و هنوز چه دلها و دیده ها که روشن از خاطره اویند.آن روزها که جهل را به مردم ارزانی میکردند  دقایقی کارتن کارتن کتاب  به دوش گرفت تا علم را  هدیه بیاورد. ان روزها که فقر جریان داشت و فساد سریان ، تقوا پیشه ساخت و خود را نباخت. ان روزها که سکوت بود  فریاد زد . ان روزها که دلها زخمی جور زمانه بود مرهم شد و آن روزها که دنیا علیه عزت ما به پاخاست جانش را به دست گرفت تا سپری بسازد و نرد عشق ببازد و به خیمه دشمن بتازد. اشتباهات خویش را بارها خط زد تا دوباره و درست انجام بدهد. دقیق بود و در شناخت دین عمیق.. دران روزگار که حوصله نداشتند شش دانگ حواس خویش را جمع جامعه بسازند ، چهارگوشه دنیا را می شناخت و فاصله منزلگاه تا قرارگاه را با مطالعه پر می ساخت. خلوت داشت با خودش ، باخدای خودش. همت داشت و نمی ماند و نمی ایستاد. غیرت داشت و نگذاشت خانواده اش زیرباران بمباران نمانند. محبت داشت و نام نیک خویش را دردلهای مجاهدین عراقی برافراشت. همه اینها علت داشت . فرمانده لشکر ۹ بدر نخواست جدای از مردم باشد. نماز عارفانه اش را به یاد دارند هنوز و زیست زاهدانه اش را به یاد می سپارند . دربند بندگی عشق ماند تا ماند. به عمل توجه داشت ، به عمل  و نشان داد که چگونه با عمل خویش به خدا عشق بورزیم.
بیست و سه سال پیش مثل امروز اسماعیل دقایقی نامه ای نوشت برای من ، برای تو ، نامه ای به خط خون. آنکه به مرگ طبیعی می میرد پیام ندارد اما انکه مرگ خودش را خودش برگزیده است پیام دارد و این پیام خونین را بگذارید به لهجه قران بخوانیم: شهدا زنده اند و بشارت می دهند به بعدی ها، به انانکه پشت سرشان می ایند که نه بیم داشته باشید و نه اندوه؛ بشارت می دهند به نعمت الهی و فضل او واینکه خداوند پاداش مومنان را ضایع نخواهد کرد (ال عمران – ۱۶۹ الی ۱۷۱)
سردار ساکش را بست و به کاروان” ارواح التی حلت بفنائک ” پیوست و ازحلقه ما گسست . اکنون  ماییم و کلاس شهدا و راههای نرفته و انچه باید بیاموزیم تا به این قافله سرخ بپیوندیم.

به قلم:میثم امانی

www.meysamamani.ir

۲ نظر

  1. محسن می‌گه:

    آفرین بر جناب دکتر امانی

  2. فرزاد می‌گه:

    این روزها بیش از هر زمان دیگر به این عزیزان نیاز داریم – به آنها که از برگ گل یاسند – به آنها که از تبار بارانند – آنها که کربلا منتظرشان بود و اسب مهیای سفرشان
    کربلا منتظر ماست بیا تا برویم
    جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
    این روزها به مردانی از نسل آنها احتیاج داریم – مردانی که همه او را دوست داشته باشند و او نیز همه را دوست داشته باشد که در یکی از دست نوشته های آن شهید خواندم :اخلاص و عدم توقع مادی از صفات مدیر است و نیز تقوا … این گمشده روزگار ما که اگر نخست وزیر شهداء می آمد تقوای آن عزیزان را نیز با خود به ارمغان می آورد – یاد اسماعیل دقایقی بخیر که به تعبیر یکی از همرزمانش مصداق بارز این آیه شریفه بود”من‌المؤمنین رجال صدقوا ماعاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلاً ”
    روحش شاد و راهش پر رهرو باد

ارسال پاسخ